طنز؛ مشکل زود عاشقی!

مجله خط خطی - محمدرضا نصیری: ما دهه پنجاهی ها از عشق همین اندازه می فهمیدیم که «عشق آن است که به آن نرسی» و از این عرفانی بازی ها. خیلی به این جمله اعتقاد داشتیم ولی الان که خوب فکر می کنم می بینم شبیه این است که به کسی بگویی: «ایشالا داری می ری مسافرت، برنگردی» یا «ایشالا از ماشین جدیدت خیر نبینی». خب چه مرضی بود که آدم عاشق بشود و به عشقش نرسد؟ مثل این می ماند که آدم زن بگیرد و یک روز بعد زنش را طلاق بدهد یا سفارش ساندویچ بدهد و وقتی ساندویچ آماده شد، آن را بریزد توی جوی.

تازه اگر می خواستیم هم کسی نبود که به آن برسیم. تو کوچه و خیابان همه سبیل بودند. حتی بعضی وقت ها که جنس مخالفی هم می دیدیم، باز هم سبیل داشت به این معنا که یا دختر بود یا عزادار. جنس مخالف را فقط تو راه مدرسه می شد دید با آن مانتوهای گل و گشاد و اپل های آرنولدی و سبیل های از بناگوش در رفته شان. بعدا مسئولین فهمیدند و زنگ مدرسه را طوری تنظیم کردند که اول دخترها تعطیل شوند و بروند خانه و ناهارشان را بخورند و باد گلوی شان را بزنند، بعد زنگ تعطیلی پسرها بخورد.

آنقدر خجالتی بار آمده بودیم که روی مان نمی شد به جنس مخالف نگاه کنیم. یک جورهایی روی جنس خودمان تعصب داشتیم و مثل شعار «ایرانی، جنس ایرانی بخر» عمل می کردیم. حالا گاهی هم از دست مان درمی رفت و چشم مان می خورد به طرف ولی مثل این بی جنبه های زودعشقا، در همان نگاه اول عاشق می شدیم.

مشکل زود عاشقی


بعد مثل اتوبوس جهانگردی می رفت تا سال بعد که یک بار دیگر به طور اتفاقی وقتی با پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و بقیه قوم و خویش می خواهند بروند میهمانی، یک بار دیگر نگاه مان به هم دوخته شود و عشق در نگاه دوم اتفاق بیفتد. معمولا نگاه سومی وجود نداشت تا روز خواستگاری و مراسم چای آوردن عروس خانم.

ما با آن امکانات کم هم عاشق می شدیم و با همان یک نگاه یک سال به خودمان مشغول بودیم. عاشق شدن در آن سال ها بعد از کار در معدن دومین شغل سخت دنیا بود.

مثل الان نبود و نمی شد جلوی خانواده از عشقت حرف بزنی؛ سریع قضای حاجت می کردند توی عشق آدم. یک بار به حالت درد دل به مادرم گفتم: «دختر فلانی چند بار منو نگاه کرد» و مادرم بلافاصله گفت: «به خودت نگیر بچه جون! آدم قضای حاجت هم می کنه به ماترکش نگاه می کنه»!

زمان ما عشق افلاطونی مد بود، نه از این عشق های فرویدی، اگر خود افلاطون زنده بود صدایش درمی آمد که «حالا ما در گردش های علمی مان با شاگردان در آکادمی یک چیزی به ذهن مان رسید گفتیم؛ شما چرا اینقدر جدی گرفتید؟ بروید حال تان را بکنید اسگل ها!» سالی دوازده ماه عاشق بودیم اما معشوقی وجود نداشت. چیزی شبیه بازی بدون توپ که داری بازی می کنی و بازیکن حریف را دریبل می زنی ولی توپ نداری! نسل های بعد از ما خیلی خوش به حال شان بود. آن موقع ها رابطه عاشق و معشوقی یک رابطه فاعل و مفعولی بود ولی کمتر پیش می آمد که فعلی هم صورت بگیرد!

دخترها از پسرهای سر به زیر خوش شان می آمد. یک بار از جلوی یک جمع زنانه رد می شدم، از بس سرم پایین بود، موتور زد بهم! جای فرمونش تا چند ماه روی دنده هایم مانده بود.

در قصه های دوران ما خبری از عشق و عاشقی نبود و همیشه یک «شهین» وجود داشت که به راه بد کشیده می شد و یک شهرام یا بهرامی می رفت شهین را گول می زد. در تلویزیون هیچ وقت زن و شوهر یا پدر و مادری به هم نگاه مهربانانه نهمی کردند؛ باباهه همیشه سرش توی روزنامه یا تعمیر رادیوی قراضه خونه بود و مادره مدام در آشپزخانه بود یا داشت سینی چای را جلوی دوربین حمل می کرد.

تا چند وقت فکر می کردیم بچه ها از همین تعمیر رادیو یا از تو سینی چای به وجود می آیند. بعضی بچه ها هم به رادیوی خانه حساسیت داشتند و وقتی پدر نبود می زدند داغانش می کردند.

محض رضای خدا یک بار ما ندیدیم تو این تلویزیون خراب شده، یکی به یکی دیگر بگوید «دوستت دارم». هیچ کس هیچ کس را دوست نداشت. دوست های غیرهمجنس در دوبله فیلم های خارجی می شدند خواهر و برادر.

هیچ صحنه ای وجود نداشت که نشان بدهد پدر و مادرها در یک اتاق زندگی می کنند. ما هم در خانه کوچک مان این ��طر قرمزها از طرف پدر و مادر به شدت رعایتت می شد. اصلا اتاقی وجود نداشت که مال کسی باشد. تو دوتا اتاق تو در تو و هفت هشت سر عائله اصلا راه نداشت هیچ عشقی اتفاق بیفتد.

تجربه های عینی از عشق نداشتیم. تو عالم بچگی فکر می کردیم وقتی بزرگ شدیم باید زنی بگیریم که بیاید کارهای خانه را انجام بدهد و چای دم کند و قورمه سبزی بپزد، یخ حوض بشکند، توجیه نبودیم که زن و مرد باید به هم ابراز عشق و علاقه بکنند. یاد گرفته بودیم که وقتی یکی را دوست داریم برایش هر کاری از دست مان برمی آید انجام بدهیم ولی یک کلام به او نگوییم دوستش داریم؛ حناق می گرفتیم. با خودمان فکر می کردیم که «مگه آدم به ناموس خودشم محبت می کنه»؟!

می گویند وقتی به یکی بگویی دوستش داری، دوست داشتنت تولید مثل می کند و زیاد می شود اما ما همیشه حس می کردیم وقتی عشقت را به زبان بیاوری، از دلت خارج می شود. آدم های زبان باز زیادی را دیدم که مطمئنم چیزی توی دلشان نبود و عشق شان روی همان زبان شان تولید می شد و به مصرف می رسید. من هنوزم نتونستم خودم رو راضی کنم در این دل صاب مرده رو وا کنم و همه چی رو بریزم بیرون. «دوستت دارمِ» ما مثل عروسی کلاغ ها بود، کلاغ هایی که قصه به سر می رسید و آنها به منزل نمی رسیدند.

شعرهای عاشقانه ادبیات ما هم معنی اش می شد عشق به خدا. خدابیامرز حافظ و سعدی خیلی سعی کردند اشعار عاشقانه بگویند اما این معلم های ادبیات ما سعی آن دو بزرگوار را «سعی بر آب» می کردند و هر چه سعدی و حافظ از لب و خال و خط و ابرو می گفتند، این بزرگواران درس ادبیات می گفتند: «سعدی و حافظ چیز خوردند؛ همین که ما می گوییم؛ منظور آنها عشق ماورایی بوده». معلم ادبیات! هر جایی هستی خدا پشت و پناهت وگرنه دستم بهت برسه همون کتاب کلیات سعدی رو تا ته می کنم تو حلقت!

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه